أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

181

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

بيت جويندهء « 1 » تو شدند عشاق جهان * فتنه شده‌اى « 2 » در تو رسيدن نتوان آيند سر كوى « 3 » تو اى جان جهان * دل بر سر دل نهاده جان بر سر جان « 4 » پادشاه عالم « 5 » داود را صلوات اللّه عليه گفت « 6 » : « من عرفنى طلبنى و من طلبنى قصدنى و من قصدنى وجدنى و من وجدنى حفظنى . » گفت : هرك مرا شناخت « 7 » راه طلب ما قبله ساخت « 8 » ، دل از بهر ما بپرداخت و هرك دل با ما پرداخت ، در بوتهء عشق ما بگداخت ، و از خلق عالم علم بىنيازى برافراخت . موعظه : اى نادانان بشناسيد ، اى شناسايان « 9 » كل « 10 » بجوييد ، اى جويندگان جهد كنيد ، اى جهدكنندگان برگيريد ، اى برگرفتگان « 11 » نگه داريد ، اگر مىدانيد كى چه مىداريد . پس داود گفت بار خدايا ، آنك قصد كرد در « 12 » درگاه تو « 13 » بازو چه كنى ؟ « قال « 14 » : جعلت بليتى قيدا له . » گفت به بلاش بند كنم « 15 » تا نگريزد ، و به تير عشقش خسته گردانم « 16 » تا برنخيزد ، و اگر بنالد بدست قهر غيرتش باز دهم تا خون او بريزد . قصه : بعد از پنجاه سال اين مالك بن زعر آن « 17 » دو سه روز بدمشق رسيد كى يوسف را به چاه انداخته بودند . مالك مىآمد « 18 » با كاروان و وى را دو غلام بود ، يكى بشرى نام و يكى بشير نام « 19 » . مالك بشير را گفت اگر آن غلام را « 20 » كى من بخواب ديدم

--> ( 1 ) - چون بندهء ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - بر سر كوه ( 4 ) - خبر ( 5 ) - + جل جلاله گفت ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - بشناخت ( 8 ) - + و هر كه راه طلب ما قبله ساخت ( 9 ) - در متن : شناسيان ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - برگيرندگان ( 12 ) - « كرد در » ندارد ( 13 ) - + كند ( 14 ) - + جل جلاله ( 15 ) - در متن : + او را ( 16 ) - كنم ( 17 ) - در آن ( 18 ) - « مالك مىآمد » ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - + بيابيم